حامد رمضانی
بگو به پرده ببندد دو چشم پنجره را
بگو كه پس بزند از نگاه منظره را
هجوم اره به گل ـ اين جدال، بي شرمی ست ـ
نبرد تيغ و گلو؟ بس كن اين مناظره را !
طناب دار مرا دست عقده می بافد
به گردن تو اگر بسته بغض اين گره را
مگر به غيرت جنگل نداده اند خبر ؟!
كه می درند تبرها نهال باكره را
هميشه صاعقه بر ذهن آسمان خط زد
هراس می برد از ياد مرد خاطره را
مرا به تيغ جنون بسپريد بعد از اين
مگر كه بازكند زخم راه حنجره را...
حميده شيردل
یک عنکبوت توی سرم لانه کرده بود
بر لاشه ای لذیذ و رادیو نفت را
از موج FM اش نود و هشت بار ریخت
من هم به روی قهوه شکر ریختم و تا↓
ته سرکشید خون همان لاشه را و رفت
یک قهوه با شکر و کمی صبح گلبهی
چرخید توی شاهرگم بعد قی شدم
خونی کثیف از تن من ریخت بر مهی↓
کمرنگ، در شبی که تو گم می شوی و من
برگشته ام دو باره به شب های توی تخت
برگشته ام به خون، به تو، لبخند و صبح بعد
از اتفاق قرمز بدخیم روی تخت
یک استکان قهوه و باران پشت در
یک لاشه بو گرفته و یک زن و رادیو
هر روز یک گلوله و هر روز روز مرگ
هرشب دچار سرفه و هرشب دچار تو