بسپاری خودت را به شلوغی خط ها
و صدای بوق
که بهار
رادیو به رادیو فواره زده
موجش را روی قیمت های بازار
و سین که به جیب های تو سکه نمی دهد
عیدی بگذاری لای قرآن
و در اولین نگاه می شناسی
زرد رنگ پریده را
پنهان پشت سبزه ها ...
پس دست های خالی ات را مشت می کنی
به شکل یک کلمه
لای کتاب های ممنوعه
و همه چیز را با چشم هایت
به خاک باغچه می سپاری ...