تبليغاتX
اجــــاق - تابستان ، خاطره... و سه شاعر
 

 

 

مدرسه، امتحان، معلم و ترکه تمام شد...

«کیله لو»، قورباغه، بوی ماهی و تندی عرق تن دختران ده ساله.

تابستان در باغ مشدی منور، درخت به درخت، شاخه به شاخه میوه ها را دست به دست می کند... ما ترشی آلوچه های نارس را همراه با مزه ی فحش های چارواداری منور خانم نوش جان می کردیم.

رودخانه آب بند را پاره کرده بود تا برای شنای همه ی بچه های محل جا داشته باشد. ما با بستر رودخانه هم بستر می شدیم تا لذت آب تنی با ماهی ها و  دختران جوکی را به قیمت زخم «لم» و «گزنا» خریدار باشیم.

هر روز چندتایی شان را صید می کردیم...ماهی ها همانچنان عاشقانه از قلاب های کوچک ما می ترسیدند که دخترها از تیرکمان ، و آنان هم آنچنان آسان در دام ما می آمدند که ماهی ها... ما همچون یوزپلنگانی پشت درختان کمین می کردیم و ناغافل بر آن غزال ها می تاختیم. چون لشکری پیروز آنان را به غنیمت می بردیم و بر گیسوان طلایی شان چنگ می زدیم...

دخترها اول چند جیغ کوتاه بودند، اما بعد خنده می شدند و ما آغوش در آغوش هم برروی لحظه ها و دقیقه ها غلت می زدیم...

 

 


 

 

عالیه عرفانیان جوان

 

دوباره شکستم، شکستی، شکست

غزل غرشی کرد و بر گل نشست

غزل اولین دزد دریا نبود

شکستن برایش معما نبود

ببین، پای چوبی او خسته است

و چشم چپش را فقط بسته است

هوای نگاهش که طوفانی است

همیشه در این عرشه زندانی است...

 

بکش بادبان های فرسوده را

و برگرد این راه پیموده را

برایم غزل های وحشی بساز

بکش موج ها را در آغوش و باز

بران تا ته این خیالات زشت

فرشته کشی، فتح گنج بهشت ...

 

و حالا تو مرد پری ها شدی

نه مرد پری، مرد دریا شدی

و سهم تو رقصیدن کوسه ها ست

و بادی که آبستن بوسه ها ست ...

 

 


 

 

حميده شيردل

 

از روزنامه های عصر گرفته

تا پک زدن به گوشه ی سيگار

حتی به خنده های اين قرن هم عادت نکرده ام .

و شکل سايه ای شده ام

که هر روز سه سانتی متر بلندتر از قد زمين ايستاده

و دارد به جای انگشت سبابه اش فکر می کند

که می خواهد از شناسنامه اش پرت شود . 

***

امروز هم از آسمان برف

از نگاه تو درد

و از راديو قطره قطره نفت

گرانتر از بشکه های ديروز باريد

و شکل غروب مرا

به سردی برگ های مرده داد

تا صبح بعد

زمين دوباره با سرفه های خونی

با دست های تاول زده

و پشت های خميده در معادن زغال سنگ

بيدار شود

تا صبح بعد بترسم از گريه های تو بر شانه هايم

و بترسم از لختی شبی که از پيراهنش درآمده

 

نگاه کن...

من به دموکراسی چشم های تو رای داده ام

نگذار مرا به قيمت نفت بفروشند.

 

 


 

 

حامد رمضانی

 

خون لخته بست بر بدن لخت مردها

يعنی تمام شد تب و تاب نبردها

يك قطره روی صفحه ی تقويم چكه كرد

فواره زد به چهره ی اين زوج و فردها

يك قطره خون ، به وسعت دريای بيكران

جايی برای كشتی رؤيا نوردها ...

***

از هفـت شهر می گذريد ای جنازه ها

ما مانده ايم و خستگی كوچه گردها ...   

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:52 توسط حامد رمضاني |